ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

یه شعر  چاپ

تاریخ : شنبه 24 دی ماه سال 1390 در ساعت 00:25 AM

 

من از اشکی که می ریزد ز چشم یار می ترسم
از آن روزی که اربابم شود بیمار می ترسم

همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن منجی درون غار می ترسم

رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار می ترسم

همه گویند "این جمعه بیا"،امّا درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار می ترسم

دعا  چاپ

تاریخ : شنبه 12 آذر ماه سال 1390 در ساعت 5:10 PM

 

دعای ماه محرم:

 خدایا به ما معرفت حسین (ع) و معرفت یاران حسین (ع) و معرفت درک شهادت آن کودک شش ماهه حسین (ع) را عطا کن.


  خدایا از تو می خواهم توانایی درک اقیانوس عاشورا را برای کسانی که ظرفیت درک آن واقعه ی زیبا را دارند عطا کنی.


  خدایا به ما لیاقت درک واقعه عاشورا را عطا کن تا بتوانیم مرگی را انتخاب کنیم  که در رکاب یاران حسین (ع) باشد و حسین (ع) از ما بپذیرد.


 

ازدواج  چاپ

تاریخ : شنبه 12 آذر ماه سال 1390 در ساعت 4:58 PM

سلام: امروز داشتم به حرفهای دکتر عزیزی که در رابطه با ازدواج توی دانشگاه صحبت می کرد فکر می کردم که می گفت:شما اگه به این دو شرط عمل کنید یک زن خوب گیرتون میآد که هم دنیاتون رو آباد می کنه و هم آخرتتون رو، و شرطاش این بود که اولا نمازاتون رو اول وقت بخونید و ثانیا احترام به پدر و مادر یادتون نره.


 و به خودم میگفتم که جالبه تو بیا یک ماه، یک سال، دو سال یا حداکثر ده سال به این شرط عمل کن بعد ارزش داره که دنیای بیست، سی یا چهل ساله ات و راه بینهایت آخرتت، تضمین بشه.

چون میدونید و گفتند و خواهند گفت که زن خوب تو رو هم میتونه بهشتی کنه و هم جهنمی ،لااقل توی دنیا تو رو یا این وری میکنه یا اون وری.


پس دعا کنید که همگی بتونیم به این حرفا عمل کنیم و از عاملین این جملات باشیم.آمین...

شعر عاشورایی-حضرت رقیه  چاپ

تاریخ : سه شنبه 8 آذر ماه سال 1390 در ساعت 00:27 AM

ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد
با غمت گاهی نباید ساخت، باید گریه کرد
امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد، گریه کرد
ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت "هم زد" گریه کرد
با تمام این اسیران فرق داری، قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد، گریه کرد
از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش
شاید آن شب "زجر" هم وقتی تو را زد، گریه کرد
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش در آمد، گریه کرد

کاظم بهمنی

عاشورا  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 در ساعت 5:10 PM







قلم از غم دلی بی تاب دارد 

که این تصویر از خون قاب دارد

  گلوی تشنه ی خون خدا را

  لب تیغی دریغا آب دارد.


قیصر امین پور



عاشورا  چاپ

تاریخ : یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 در ساعت 4:58 PM

این داستان (عاشورا )همچون دشت نیست که نشسته ،تا آخرش را ببینی

و کرانه هایش را درآغوش نگاهت بنشانی. این داستان، داستان کوه است.

آن هم کوهی به عظمت تاریخ واین است که هرچه بالاتر  بروی بیشتر میبینی در حالی که بیش از یک بعدش را ندیده ای ...

عاشورا .ص 51 (عین . صاد )

جملات  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390 در ساعت 00:13 AM

عشق به راه می اندازد اما در راه مشکل ها شروع می شود. تا کسی

را نیافتاده رنجی ندارد و مانعی ندارد ؛ تا هواپیما برنخاسته کششی را

احساس نمی کند.با شروع حرکت مشکل ها شروع می شود و این است که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.

 

روش نقد جلد  3 ، ص 83 (عین . صاد )

شعر-غزل  چاپ

تاریخ : پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390 در ساعت 00:02 AM
 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از کینه ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی چانه شو بی چانه شو

 

از: مولانا

درنگ  چاپ

تاریخ : دوشنبه 25 مهر ماه سال 1390 در ساعت 9:58 PM

سلام:بعد از مدتی دوباره می خواهم برای شما روشن فکران این مرز و بوم، جملاتی را برای اندیشیدن بگذارم، امیدوارم که فرصت اندیشیدن یابید


((همیشه آنهایی که محدود فکر میکنند

بهره ی کسانی خواهند شد که

وسیع و با احاطه برنامه می ریزند.))

(عین – صاد)

درد بزرگ روزگار ما  چاپ

تاریخ : شنبه 8 مرداد ماه سال 1390 در ساعت 1:31 PM


قدیم ترها٬ البته این قدیم‌ترها یعنی خیلی قبل‌تر از این حرفها!! ... یعنی حدودا قبل حضور من و شاید شمای خواننده!! در این دنیا ... یعنی آن‌موقع ها که یارانه هیچ‌چیز برداشته نشده بود حتی معرفت!!


آن‌موقع که این‌همه وسیله ارتباط جمعی نبود اما دل ها شاد بود و فکرها آزاد از تکنولوژی وقت نشناس!! همین تکنولوژی فراگیر که آدم‌ها گویا جهت رسوا نشدن٬ همرنگ آن شده‌اند شاید هم پررنگ‌تر!!


آن زمان‌ها گویا دو واژه عفت و غیرت معنای بسی سترگ و چه بسا بسی بزرگتر از سترگ داشته و حرمتی زبانزد!! آن موقع‌ها هنوز باب نشده بود " هرکسی را در قبرخودش میگذارند حتی شما همسر عزیز!! " ... که " دو روز دنیاست و خوشی‌هاش!! ... بگذار آزاد باشد!! "


آن موقع‌ها هنوز غذاهای کنسرو شده و فست فود مد نبود!! ... دیزی‌های آبگوشت بود و نان محلی و ماست مامان پز!!!! آپارتمان روی بورس نبود ... خانه‌ای بود با درونی و اندرونی و حیاط و حوض فیروزه‌ای و ایوان باصفا ... قهوه و نسکافه نبود ... عصر بود و آب‌پاشی حیاط و چای هل و دارچین مادربزرگ!!


خواب تا لنگ ظهر (منظورمان دقیقا همان اواسط روز می‌باشد) معنا نداشت ... مرد بود و نان داغ اول صبح ... و چای شیرین و پنیر و کره محلی و گردو!! چت‌روم اختراع نشده بود ... شب‌نشینی بود و قصه‌های مادربزرگ و لبخندهای پدربزرگ!


بازی‌های کامپیوتری٬ انواع وی‌سی‌دی و دی‌وی‌دی و ... نبود! ... گرمای دست‌های پدر بود و رویای تاب سرسره پارک سرخیابان!


آن زمان‌ها خیلی چیزها نبود ... اصلا هیچ‌چیز نبود! اما دل‌ها٬ دل بود... دلخوشی بود ... دلخند بود! هیچ پدری برای فرزندش ماشین و موبایل نمی‌خرید اما ... خودش بود٬ پدر بود!


تمام این‌ها از آن‌زمانی شروع شد که همه گفتند "هرچه بادا باد!!" و زندگی را به باد سپردند! ... بادی که حتی غیرت آقایان را به پرواز در آورد! ...


که اگر الآن دخترش بجای دستان پدر آرامش را در دستان نامحرم میجوید سر به آسمان بساید که دختری آزاد دارد و لابد زنی مستقل!! که نهایتا تکنولوژی لرزاننده عرش حق طلاق چشم حسودانمان را درغرب بترکاند که ما نیز میتوانیم!!!!

   1      2      3      4      5      6      7    >>